نوشته شده توسط ليدا در و ساعت
|
.jpg)
چنان دل کندم از دنيا که شکلم، شکل تنهائيست
ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشائيست
مرا در اوج مي خواهي، تماشا کن تماشا کن
دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا کن
در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حال ما
همه از من گريزانند، تو هم بگذر از اين تنها
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفتري خالي، قلم خشکيده در دستم
گره افتاده در کارم، به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن، چه راهي پيش رو دارم
رفيقم رفت مرا در خود رها کرد
همه خود درد من بودند، گمان کردم که همدرد من بودند
شگفتا از عزيزي که هم آواز من بود
به سوي اوج ويراني پل پرواز من بود
این هم نوشتم تا بدونه بازم .........
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ليدا در و ساعت
|
اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من
لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضاي خانه,كوچه,راه
در هوا,زمين,درخت,سبزه,آب
در خطوط در هم كتاب
در ديار نيلگون خواب
اي جدايي تو بهترين ترانه ي گريستن
بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام
اي نوازش تو بهترين اميد زيستن
در كنار تو
من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام
نازنين من
نام تو مرا هميشه مست مي كند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعر هاي ناب
نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي ست
من تو را به خلوت خدايي خيال خود
بهترين بهترين من خطاب مي كنم
بهترين بهترين من...
فريدون مشيري
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ليدا در و ساعت
|
سالها پيش از اين در بهاري زيبا در غروبي غمگين در سكوتي سنگين ما به هم بر خورديم تو براي دل من آن غروب غمگين آن سكوت سنگين من براي دل تو آن بهار زيبا تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده روزها از پي هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان مي گذريم تو سراپا شادي غرق در نغمه اين آزادي فارغ از سلسله بند نگاهت بودي دل بيچاره من , در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين بي خبر گشت اسير من در انديشه ان فصل بهار در زمستاني سرد , با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها اميد دل نا اميد من كاش مي شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نميرد دل من حيف مي دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين دل مجنون مرا زير پا مي نهي و مي گذري
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ليدا در و ساعت
|

دل من سخت گرفته است از این دوری شوم طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا
وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا
سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا
تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا
تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا
درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن ییر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا
از یم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت ییر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا
رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا
مه من رو بنما بی تو دلم یمگین اســـــــت بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ليدا در و ساعت
|
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات ديروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگين
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط ميروم ..فقط ميدوم
ياسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را ميخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه ميگيرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدايی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سيب سرخ اميد
يادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ليدا در و ساعت
|

تازه از راه رسیده بودم
پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم
پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم
آسمان صاف و بی نهایت بود
و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی
جاده ها پر از حس همیشگی
و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم
در امتداد جاده گام بر می داشتم
طنین گامهای سنگینم
دلواپسی های جاده را تشدید می کرد
به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد
اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد
گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود
و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد
باید می رفتم
به پایان این همه انتظار می رسیدم...
تازه از راه رسیده ام
با کوله باری از عشق...
به دور دست ها می نگرم...
هنوز هم باید رفت...
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ليدا در و ساعت
|
بگو چگونه خداوند آفریده تو را؟ که آنچنان که تو هستی کسی ندیده تو را چه نقش معجزه یی بوده ای که دست خدا به هر چه رنگ خدا داشته کشیده تو را به نیمه های شب از خواب دیده باز مکن که اشتباه نگیرند با سپیده تو را نه وهم خالصی ای گل نه واقعیت محض میان این دو دل من به خواب دیده تو را نشد که وصف تو گویم به صد غزل هیهات مگر که وصف کنم در دو صد قصیده تو را گرانبهاتری از یوسف و، زلیخا واز دلم به قیمت رسوایی اش خریده تو را خوشا به حال من ای معنی نهایت گل که از برای دلم دست عشق چیده تو را زپشت پنجره ام، بی صدا چه می گذرد قسم به عشق ، که گوش دلم شنیده تو را خدای عشق به جان من آفرین گوید که از میان همه خلق برگزیده ام تو را
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ليدا در و ساعت
|
دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه ای نیست در این تاریکی: در و دیوار بهم پیوسته . سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ليدا در و ساعت
|
سلام بچه ها بعضي ها نمي خوان كه من ادامه بدم ولي باز من اين وبلاگو با همين نام ساختم از دوستاي خودم مي خوام كمك كنن چون وبلاگ دوستاي نازم مثل ، مجتبي ، سعيد ، گل يخ هانيه عزيز ، ركسانا جون ، محمد نونوايي ، سيد ، حميد ،محمود ، ايتاليايي ها، و همه دوستاي با حالم برام نظر بذارين تا تو لينكام بذارمتون ارادتمندتون ليدا
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ليدا در و ساعت
|
|